|
سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم + نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 23:14 توسط پیام |
امروز بعد از مدتها خواستم در خیابون قدم بزنم . هدفون رو تو گوشم انداختم و به راه افتادم بعد از ۲ ساعت راه رفتن چشمم به ایستگاه اتوبوس افتاد ! جایی که خیلی دوستش دارم رفتم و نشستم در فکر فرو رفتم احساس نا آشنایی به من دست داد ! زمانی به خودم اومدم که دیدم مردم به من خیره شدن! چرا ؟ چون من داشتم اشک میریختم بدون اینکه تغییری در چهرم بوجود اومده باشه ... من خودم این موضوع رو احساس میکردم .. اون لحظه داشتم فکر میکردم که این چه احساسی هست که منو اینطوری کرده ؟ بعداز مدتی متوجه شدم . تا بحال اینقدر تنهائی منو ناراحت نکرده بود . من امشب تنهائی رو احساس کردم . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 23:41 توسط پیام |
|
| ||||||